|
يک
يک ، هميشه سرفصل شروع است . يک آغاز ، يک ديد ، براي
دوباره بودن و دوباره زادن .اما اين يک
لعنتي ، يک قبلي هم دارد . ..نه آن صفر گرد و قلنبه ي
کذايي ، نه ، غرض
آن تدبير
پشت پــرده است که اصلا چگونه ساخته و پرداخته شده ، که در
نهايت همه ي آن
جان کندن ها
و ديدن ها و بردن ها و آمد و شد ها ، شـــده يک خـــط دراز
و راست که سرو تهش
هم همين طور
ي روي هوا معــلق است . يک چـيزي به اســــم " يک
".حــــالا آفريدنــش يک بساط بود
که آن هم به
شيوه ي رياضيدانان شخيص ، به گونه اي محترمانه سمبل شد و
به قول گفتني ...از سوم
دبســــتان ، يادم مي ياد که تنها آواري که هر روز هفته ،
يعني عين اون هفت
روز رو ، به
احتساب جمـــعه ها ، که خوب اونم بـــايد در محضر
مادر گــــرام، درس حســـاب و
هنـــدسه
پــــــس مي داديم ،" جدول ضرب " بود .
وااااي ...علي اي حال ، هنوزم که ياد اون موقــــع ها مي
افتـــم ، واقعا به هوش و
ذکاوت و
درايت و سخاوت و نجابت خـــــودم شک مي کنم ؛ که چـه جوري
نه تا ستون ناقابل رو
که مي شد
پشت خط کـــــش و پاک کن و روي دســـتمال کاغـــذي و پاچه
ي شلوار و پشت درز مانتو و
غيره و غيره
نــوشت و به عنوان وسيله اي براي ارتکاب جرم ناقابلي چون "
تقلب " ازش
استفاده کرد
، کشف نکرده بودم .
واقعانا ، عيـــن اون نه تا ستون لعـــنتي رو مثل برنجاي
اضـافه ي ته بشـقاب ، زور چپون
مـي کردم تو
مغز شريفم .
يکي دو ســـال بعد که بــــزرگ تر شـــتديم ؛ توجــــه
کردين که ؟ گــــفتم : " يکي ...ي...ک... "
يعني بازم
اين عدد عزيز ، مورد استفاده ي عموم جمله ها قرار گرفت .
آره داشتم
مي گفـــتم : که يه مدت بعد ياد گرفتيم که يه ستون رو که
کج کنيم و ضرب
در دو
کنــــيم و مثلا تقســيم بر فلان عدد که البته اون عدد
اصلا يک نخواهد بود، مثلا
عدد هاي اون
يکي ستون پيدا مي شه .
بعد ها هــم که بزرگ تر شديم ، ياد گرفتيم که چه طور مي شه
از روي اعــداد اول ،خونه
هاي ناقــص
جـدول رو که ناشي از کند ذهني و خنگ بازي هاي بچه
گـــانـــمون بود رو پر کنيم .
بعد ، خير سرمون قد کشــيديم ، عين چنار همسايه و از پت و
پهلو ، قلمبه قلمبه چربي
و آب و غيره
و غيره اضافه کرديم که اينم البته از مزاياي درجه ي يک
بـودنه و اين
حرفا . حالا
مي خواهيم خواننده بشيم و رقاص و چقاص ...
که باز حضور پر شرف خانواده اس که يادآوري مي کنه : " همه
چيز يکي يکي ."
اي ماله بگيرن در خونه ي اين اعداد رو ، که هـي گذر اين تن
خسته رو ميندازه به
چهار خونه
اي که شروع اون با چيزه ، يعني " يکه " .
حـــالا ديگه ماشاالله ،هزار ماشــــاالله ، خانــومي شديم
و رعنا ،يا آقايي شديم و شازده
که نوبت
رفتن خونه ي بخته .
حالا يا خودمون بختيم و ميريم ، يا بخـــت و
ميـــاريم که اونم البــته باز به شرايط
درجه ي يک
بودن خونواده ها بستــگي داره که يکي مي دن و يـــکي مي
گيـرن، حالا رفتن و
اومدن و يکي
ميگه :" فلان بود " و اون يکي ميــگه :" بهمان بود "
و يکي ميگه :" به "
و يکي ميگه
:" اه " و پيف پيف و ...
حالا سر و کله ي يه بچه ي کاکل به سر پيدا مي شه . نوبت
اسم گذاري اون کره خر ،
هرکي يه
چيزي مي گه :" احسان ، عماد ، عـرفان ، قبـاد ، الياس ،
کرمان ..." تا
بالاخـــره
يک اسم قشـــنگ براي يکـــي يک دونشون پيدا مي کنن ....
حالا نوبت
مردنه !!!
نه ديگه بالاخره حقه . اگر شانس بياري ؛ مي توني توي يک
قبرســـتون
،يک قبر بخري ، يک تــــرمه ي دست دوز درجه ي يک ، يک
فاتحه و وارد يک دنياي
جديد بشي
...دنيايي که نمي دونم جدول اعدادش ، با چـه عددي شروع مي
شه .
86/5/27
غزاله فياض

|