|
رهی معیری
محمد حسين
رهي معيري از شاعران
و غزل سرايان معاصر در سال 1288 ه.ش
به دنيا آمد. وي دوران خدمت اداري خود
را در وزارت اقتصاد گذراند و پس از
بازنشستگي به خدمت كتابخانه ملي ايران
درآمد. رهي معيري در اواسط زندگي خود
چند بار به كشورهاي همجوار ايران از
جمله پاكستان ،هندوستان و افغانستان
سفر كرد و در مجامع ادبي و شاعرانه اين
كشورها شهرت زيادي كسب كرد.
رهي علاوه بر شاعري، طنز
پردازي توانا بود و
فكاهيات او كه در دهه سي و اواسط دهه
چهل شمسي با امضاي مستعار (زاغچه) و (
شاه پريون) در مطبوعات
منتشر مي شد در ادبيات انتقادي معاصر مقام والايي بدست آورد. وي شيفته سعدي بود و در اشعار
خود از سبك و سياق اين غزل سراي
بزرگ ايران پيروي مي كرد بطوري كه
سادگي، رواني و مراعات نظم سعدي كه
به تركيب كلام روشني و شفافيت مي
بخشد همه در اشعار رهيمعيري مشاهده مي
شود.
جداي از سعدي ،صائب
تبريزي و نازك خياليهاي غزلسرايان معروف به سبك هندي بر ذوق حساس و تأثيرپذير رهي
تأثيري بسيار داشت و وي با هنرمندي
تمام دراشعار خود لطافت و رواني غزل
سعدي و نازك خيالي سبك هندي را درهم
آميخت. شاعر به حافظ ،مولوي و نظامي
نيز عشق مي ورزيد و رگه هايي از تأثير
اين شعراي بزرگ دراشعار او به چشم
مي خورد.
هنر عمده رهي معيري در غزل و به ويژه غزل عاشقانه بود و او را
مي توان يكي ازغزلسرايان برجسته
معاصر دانست كه به دليل هنري كه در
حسن تركيب و انسجام ترانه هاو تصنيف
هاي خود بكار برده از ديگران متمايز
گرديده است; قطعات و مثنويهاي او نيز
خالي از لطف نيست.ديوان اشعار رهي
معيري در برگيرنده توانائي اين شاعر در
خلق اشعارگوناگون با سبكهاي مختلف
است. معروفترين اشعار وي عبارتند از:بايد
و نيست ، نقدجواني، نغمه حسرت،سايه
عمر، داغ تنهايي، غباري در بياباني،
شب زنده دار.
رهي معيري در سال 1347
ه.ش در تهران درگذشت.
باد خزان
ترا خبر ز
دل بي قرار بايد و نيست
غم تو هست ولي غمگسار بايد و نيست
اسير گريه بي اختيار
خويشتنم
فغان كه در كف من اختيار بايد و نيست
چو شام غم دل اندوهگين
نبايد و هست
چو صبحدم نفسم بي غبار
بايد و نيست
درون آتش از آنم كه
آتشين گل من
مرا چوباده دل در كنار
بايد و نيست
به سرد مهري باد خزان نبايد و هست
به فيض بخشي ابر بهار
بايد و نيست
چگونه لاف محبت زني،كه از غم عشق
ترا چون لاله دلي بايد و
نيست
كجا به صحبت پاكان رسي كه ديده تو
بسان شبنم گل اشكبار بايد
و نيست
رهي، به شام جدايي چه طاقتست مرا
كه روز وصل دلم را قرار
بايد و نيست
 |